تبليغاتX
تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم!

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم!
من برخی آن پیر خردمند که گفت : دنیا همه زندان خردمندان است!!


مردی است می سراید ... خورشید در گلویش

تیر تبار تهمت ... هر سو روان به سویش

ای دلقکان تاریخ ..! مشاطگان ابلیس..!

کامروز می هراسید ز آواز گرم پویش..!

سر خیل هاشقانش ... خواهید بود فردا

روزی که گل بر آید از باغ آرزویش ... !!!

خاشاک چشم اویید امروز و روز دیگر ...

همچون خسی بر امواج ... در جوی جست و جویش

ماییم چون غباران ... در چارچار باران ..!

و او پرشکوه کوهی ... بنشسته بر سکویش!!!

 

 

 

      محمدرضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 9:40 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |


سلامی گرم به همه دوستان

این پست یک کار کاملا تحقیقی است و از شما دوستان محترم خواخشمندم که در تکمیل این کار تنها با نوشتن مهمترین چراهای ذهنتان در این کار من را یاری کنید.

 

دوستان محترم توجه فرمایند که محدوده سنی شان را مطابق زیر مشخص کنند:

۱۰ الی ۱۵ سال

۱۵ الی ۲۰ سال

۲۰ الی ۳۵ سال

۳۵ سال به بالا

 

 

با تشکر فراوان

مریم فروغی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 6:52 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |


سیاوش کسرائی ________________________________________ آرش کمانگیر



برف می بارد
 برف می بارد
به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی
 با صدای زنگ بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
 یا که سوسوی چراغی
 گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
 زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
 قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
 گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز آفتاب زر باغهای گل دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
 تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی خک عطر باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن عشق ورزیدن
 غم انسان نشستن پا به پای شادمانی های مردم
پای کوبیدن کار کردن کار کردن آرمیدن
 چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواند
ن در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را در کنار بان ددین
 یا شب برفی پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
 گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
 پیر مرد آرام و با لبخند کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
 زندگی را شعله باید برفروزنده
 شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
 جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد
صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
 بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
 زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد
 نشستن در شبستان شد
 در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها
 عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید
چون بر شاخه برگ از برگ سنگر
 آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
 مرزهای ملک همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
 هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
 هیچ دل مهری نمی ورزید
 هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
 هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
 گرمرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
 نازک اندیشانشان بی شرم
 که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
 چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
 وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان
آخرین تحقیر
 مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
 خانه هامان تنگ
آرزومان کور ور بپرد دور تا کجا ؟
 تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
 هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
 پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
 از میان دره های دور
 گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
 صبح می آمد
پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست
 دشت نه دریایی از سرباز
 آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
 بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
 دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش
 سپاهی مردی آزاده
 به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده مجوییدم
 نسب فرزند رنج و کار گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
 مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ دل این جام پر از کین
پر از خون
 را دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار در این کار دل خلقی است
 در مشتم امید مردمی خاموش
 هم پشتم کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
 شهاب تیزرو تیرم
 ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
 بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
 پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
 درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
 به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من
 نه افسونی
نه ترسی در سرم
 نه در دلم بک است
 درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
 نفس در سینه های بی تاب
می زد جوش
ز پیشم مرگ نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند
راه می بندد به رویم
سرد می خندد به کوه و دره
می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
 ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ
شیرین است
همان بایسته آزادگی
 این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم
 گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
 به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
 نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
 نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
 تو جوشان چشمه ای
من تشنه ای بی تاب
 برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
 چو پا در کام مرگی تند خو دارم
 چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل
من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
 که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
 که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
 و سربلندی هم شما را باد امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
 هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
 مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
 ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
 کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
 مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او پرده های اشک پی در پی فرود آمد
 بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
 خنده بر لب غرقه در رویا کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا شامگاهان راه جویانی که می جستند آرش را
به روی قله ها پی گیر باز گردیدند بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
 به دیگر نیمروزی از پی آن روز نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پکشان سر زد
ماهتاب بی نصیب از شبروی هایش
همه خاموش در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت سالها
 و باز در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
 وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه
آرش می دهد
 پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
 در برون کلبه می بارد برف
می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی
 با صدای زنگ کودکان
دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز



شنبه 23 اسفند 1337

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 3:36 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |


rules are made to be broken

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387 2:20 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |



من طرفدار مسابقه و رقابت و جایزه نیستم ولی این یکی به نظرم ارزش شرکت دارد. در این مسابقه سالانه، هر انسانی می‌تواند با تاکید بر حقوق فردی‌اش و حق دانستن، یک مقاله به فارسی، انگلیسی، عربی یا هر زبان دیگر را کاندید شرکت در مسابقه سالانه کند. جوایز چیزهای کوچکی در حد یک هزار یورو هستند اما نکته مهم تاکید بر حق نوشتن و اطلاع رسانی است و آرشیو جذابی که از این خبرها که «انسان»ها تولید کرده‌اند، جمع می‌شود.
انطور که وبسایت این جایزه سالانه می‌گوید http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/home
افراد می‌توانند هر شکلی از گزارش (تصویری، اینترنتی، وبلاگی، چاپی، روزنامه‌ای و حتی چاپ نشده) را برای سایت بفرستند و بعد از ارزیابی توسط داوران و پیشکسوتان یی مثل نلسون ماندلا، توتو، کارتر، محمد یونس، کوفی عنان، آنگ سان سوچی و .. در مسابقه ۶۰ سالگی منشور حقوق بشر شرکت کنند.
وقتی چنین خبری را می‌خوانم دوست ندارم جای بهترین دوستانم در آن خالی باشد. جزو معدود چیزهایی است که احساس می‌کنم ایرانی‌ها مزیت واقعی نسبت به دیگران دارند: فعالیت در عین آزادی نسبی نسب به کشورهای دیکتاتوری صرف و مسایل بسیار متنوع و مورد توجه جهانیان. راستش یکی از خوشحالی‌های زندگی‌ام این خواهد بود که یک ایرانی برنده شود، دوستی که ...
برای کاندید کردن یکی از نوشته‌های روزنامه‌ای، وبلاگی، تحقیق یا هر چیز دیگر خود کافی است سری به صفحه ثبت نام بزنید و مطلب فارسی خود را رجیستر کنید. نمی‌خواهم از فرد خاصی نام ببرم ولی بعد از دیدن این جایزه شدیدا احساس کردم که جای بعضی گزارش‌های روشنگر از ایران در آن خالی است.
صفحات مرتبط:
وب سایت پیشکسوتان http://www.theelders.org
وب سایت هر انسان حق دارد http://media-awards.everyhumanhasrights.org
صفحه ثبت نام - http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/user/register
لوگوهای حمایتی http://media-awards.everyhumanhasrights.org/en/content/spread-word
... چه تبلیغاتی کردم براشون (:
به هرحال به نظرم مفیده. حتی به ذهنم رسید هر بار که جایی دیدم که می شه برای جایزه‌ای کاندید شد، بنویسم (:
چرا ما نباید کاندید بشیم؟ (:
: نقل ازpersiska@googlegroups.com

+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387 12:39 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |


یه درخواست دارم...

اگر میشه هر کسی تعریفی که از عشق داره رو برام بنویسه!

 

ممنونم

مریم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 9:25 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |


انسان نرم و لطیف زاده می شود و به هنگام مرگ خشک و سخت می شود!

گیاهان هنگامی که سر از خاک بیرون می آورند نرم و انعطاف پذیرند و به هنگام مرگ خشک و شکننده!

پس هرکه سخت و خشگ است مرگش نزدیک است ...

و...

هرکه نرم و انعطاف پذیر است...سرشار از زندگی است!

 

سخت و خشک می شکند

نرم و انعطاف پذیر باقی می ماند!!

 

لائو تزو

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387 1:17 قبل از ظهر توسط مریم فروغی |


وقتی تو رفتی...دم دمای صبح بود...بدون خداحافظی!!

وقتی تو رفتی...همگی خواب بودیم...بدون خداحافظی!!

وقتی تو رفتی...بارون هم می بارید...بارونیت رو نپوشیدی که ...بدون خداحافظی!!

وقتی تو رفتی...همه گریه کردند...چون...بدون خداحافظی!!

 

و تو بدون خداحافظی رفتی!!!

و همه جای خالی ات را نگاه کردند و گریستند

 

اما

        هیچ کس نفهمید که من

                                  بدون خداحافظی!!!

+ نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387 9:49 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |


پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد.
او فقط یک سکه نا قابل در جیب داشت.در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد تصمیم
گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند..با این حال وقتی دختر جوانی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست.
دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است.برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.
پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت:چقدر باید به شما بپردازم؟
دختر جوان گفت:هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم.
پسرک در مقابل گفت:از صمیم قلب از شما تشکر می کنم.پسرک که هاروارد کلی نام داشت پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکو کار نیز بیشتر شد.
تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد.
سالها بعد..........
زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند.او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکترهاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد.
وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید برق عجیبی در چشمانش نمایان شداو بلافاصله بیمار را شناخت.
مصمم به اتاقش بازگشت.و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد برای نجات زندگی وی به کار گیرد.
مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید.
روز ترخیص بیمار فرا سید.زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود . او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند.
نگاهی به صورتحساب انداخت.
جمله ای به چشمش خورد.
همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است.
امضا دکتر هاروارد کلی
زن مات و مبهوت مانده بود. به یاد آنروز افتاد .پسرکی برای یک لیوان آب در خانه را به صدا در آورده بود و او در عوض برایش یک لیوان شیر آورد.
اشک از چشمان زن سرازیر شد. فقط توانست بگویدخدایا شکر.....خدایا شکر که عشق تو در قلبها و دستهای انسانها جریان دارد .

 


تو نیکی می کن و در دجله انداز ، که ایزد در بیابانات دهد باز

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 5:24 قبل از ظهر توسط مریم فروغی |


بچه ها

کاغذی بردارید

بنویسید: " کبوتر زیباست "

بنویسید: " کلاغ بی نهایت زشت است "

بنویسید : که " آذر خوب است "

بنویسید: که  " دارا فردا ... قهرمان می زاید "

بنویسید: که  " دارا یک ... دارد"

بنویسید: که  " آذر بی عروسک هم

                           آذر می ماند! "

 

تا شب جمعه ی آینده

          مشقتان این باشد :

                   که

                   " پدر دندان دارد

                           اما...

                                نان ندارد بخورد "

 

برگرفته از وبلاگ دوستم ساغر(رجوع به پیوندهای وبلاگ)

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 7:21 بعد از ظهر توسط مریم فروغی |